۷ مطلب با موضوع «+روزمره» ثبت شده است

فاستمعوا


وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ

ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺍ ﺩﻫﻴﺪ ﻭ ﺳﻜﻮﺕ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﺭﺣﻤﺖ ﺷﻮﻳﺪ 

هیچ‌ نگوییم 

اینجا مردی سرگرم خداست

اینجا عبدی دلگرم مواعید خداست

اینجا این پیرمرد با همین بساط کوچکش و با آن رابطه الهی و نورانی اش ، تمام دنیا را تحقیر کرده است 

بگذار برخی به پول و ماشین و تجارتشان بنازند

گردونه دنیا می گردد و چه زیر و زِبَرها که در راهست 

به تعبیر امیر المومنین علی علیه السلام فقیر و غنی بعد از این دنیا معلوم خواهد شد

آن طرف معلوم می شود که دست کی خالیست...

  • یه پلاک
  • دوشنبه ۲۳ مهر ۹۷

حال بد روزهای اول 97

گاهی نوشتن سخت می شود، گاهی کلمه ای پیدا نمی شود تا حال ات را توصیف کنی... اصلا امشب نیتی برای نوشتن نداشتم ولی راه دیگه ای هم برای حال بدم پیدا نکردم... حال بد واقعا بد است...

امروز سر پست ام بودم، نه یه پست معمولی بلکه آخرین پست ام اون هم در جلوی ورودی بیمارستان . ظهر شده بود و من خوشحال که کمتر از 3 ساعت به آخرین پستم باقی مانده. تا اینجا همه چیز خوب بود. طبق معمول یکی از مراجعه کننده ها اومد و ازم سوالاتی پرسید در مورد وقت گرفتن برای درمانگاه. سرگرم صحبت با اون مرد بودم که یکدفعه مرد میانسالی آمد و سراغ پزشک را گرفت برای پاهاش...

داشتم جوابشو رو میدادم که یکدفعه انگار چشمهاش تار شده بود که مدام سرش رو تکون میداد؛ شک کردم که میخواد MI کنه اما گفتم شاید سرش گیج میره ، اما در کمال ناباوری پیرمرد که در جلوی در کاردکس نگهبانی بود ناگهان با سر به داخل کاردکس آمد و سرش محکم به دیوار خورد...کل این اتفاقات از گیج رفتن سرش تا افتادنش کمتر از 5 ثانیه اتفاق افتاد. شوکه شدم

پیرمرد سیانوز (سیاه شدن صورت بر اثر نرسیدن اکسیژن ) شده بود. سریع سرش رو گرفتم و اورژانس رو خبر کردیم. پزشک و پرستارا اومدن و عملیات احیا رو شروع کردن. کارهای اولیه انجام شد و سریعا به اورژانس منتقل شد.

بعد از چند دقیقه به خاطر وخامت حالش به ICU منتقل شد. کمتر از دو دقیقه بعد خبر دادن که مریض ازدست رفت. همسر و پسرش میگفتند که برای خرید نون بیرون رفته بود و چون پاهاش درد میکرد خبر داد که بیمارستان میره.اما بعدش خبری نشد و اومدن بیمارستان و باقی ماجرا...

و من هاج و واج در اولین روزهای سال جدید و آخرین پستم که با این خاطره تلخ هرگز از ذهنم پاک نمی شود.

خیلی از مسائل این اتفاق رو نمیتونم بنویسم چون اصلا توصیفی وجود نداره...

نمیدونم چه کار کنم از ذهنم پاک بشه؟ اصلا باید پاک بشه؟ نمیدونم؟! واقعا چیزی نمیدونم.

  • یه پلاک
  • سه شنبه ۷ فروردين ۹۷

شغل های کاغذی

کاغذ را که اولین بار اختراع و یا شاید کشف!! کرده اند فکر نمی کردند روزی همه زندگی مردم شود. البته در بعضی کشورها همه زندگی مردم بود ولی این اوضاع راتغییر دادند.

منظورم حالا چیست؟؟ ساده هست. مابین هزاران کاغذبازی اداری گیر افتاده ایم، کاغذ بازی که از ثبت نام در مدرسه تا دانشگاه، از گرفتن وام تا کارهای اداری در سازمان های مختلف،  از ثبت شکایت وپیگیری آن، از طلاق و ازدواج و هزاران هزار کار دیگه که الا و بلا باید حتما حضوری و البته با هزار و یک ماجرای کاغذی همراه شود.

اما واقعا یک قسمت جالب دارد. شاید تاکنون کسی آمارش را درنیاوره باشد و شاید اصلا آمار خیلی دقیق ازش وجود ندارد.حالا چی رو میگم؟؟ شغل های کاغذی.

واقعا در کشور ما چه میزان شغل بیخود از همین کاغذبازی های اداری درست شده که میتوانست انرژی و بودجه آن صرف امور دیگر شده و یا حداقل شیوه کاری را تغییر داده و از روشهای دیگر استفاده نمود. شما همین بایگانی رو برای نمونه در نظر بگیرید، واقعا نمیشه پرونده ها رو الکترونیکی کرد و پرونده کاغذی نداشت و یا حداقل در این حجم های سنگین که فکر کنم با اهرام ثلاثه برابری کند ایجاد نکرد؟زمزمه هایی از دولت الکترونیک امده است که قرار است کارهایی صورت بگیرد که امیدواریم بگیرد و البته هر چه زودتر؛ اما سوال و مساله اساسی این است که آیا فکری به حال این کاغذ بازی ها هم خواهد شد یا اینکه دولت الکترونیک خود یک کاغذ بازی به سیستم اداری کشور اضافه میکند؟؟

بهرحال مردم واقعا از این کارهای کاغذی خسته شده اند و شاید کمتر کسی را بتوان یافت که حداقل یک اقدام کاغذی نداشته باشید برای گذران زندگی!!


* احتمالا سری بعدی در مورد وام ازدواج بنویسم، البته هرچی بگم کمه، ولی بهونه جدیدی جور نشه حتما در موردش مینویسم.

*  شما که مطلب رو میخونید؛ لطف کنید نظر بدید، این برای من هم مهم است و هم کمک کننده و البته امید برای ادامه نوشتن. :))

  • یه پلاک
  • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

چند پلان کوتاه از پایتخت

امروز با خودم قصد کردم که سراغ نمایشگاه نوشت افزار ایرانی_اسلامی در خیابان حجاب برم. این وسط اتفاقاتی افتاد که فکر کردم هر کدوم یه پلان شهری از تهران اند.

پلان اول● در مسیر رفتن به نمایشگاه در روبروی همان خیابان نمایشگاه، پیرمردهایی رو دیدم که بعید بود از خستگی زیاد روی ستون های دیوار استراحت می کردند و در واقع خواب بودند، شاید کارتن خواب بودن. به شخصه خیلی ندیدم، اما واقعیت انکار ناپذیری اند.

پلان دوم● نمایشگاه خلوت بود؛ شخصا انتظار بیشتری داشتم ضمن اینکه غرفه ها هم خیلی جالب نبودن چه از نظر کمی و چه کیفی، البته تلاش شان قابل ستایشه ولی هنوز خیلی فاصله داره با اون چیزی که باید باشه. یه چیز دیگه هم اینکه ما نفهمیدیم وسط خودکارهای ایرانی خودکارهلی آلمانی چی کار می کردن. شاید آلمان جزء کشور ماست :)

پلان سوم● رفتم انقلاب تا کتاب بخرم، واقعا بعضی کتاب فروش های خیابونی خیلی جالب اند، بهش میگی میشه این نایلون رو باز کنم تا کتاب رو بخونم ببینم چطوریه، میگه نه(با عصبانیت) تازه میگه ؛ اگه میخوای بخری همین طوری بخر...اخه شما قضاوت کنید اینطوری اصلا میشه کتاب خرید؟؟!!! واقعا که بعضی ها اومدن تو کارهایی که حتی یک سلول بدن شون هم تو اون کاره وارد نیست چه برسه به اینکه بگیم گروه خونی طرف به این کار نمیخوره.
پلان چهارم● بچه های کار، تو مترو باچند تا شیشه پاک کن و فرچه، خوشحال(به ظاهر) و در دل(؟؟) خدا میدونه. 
پلان پنجم● گربه های شهری، امان از اینا که دیگه دنبال آدما هم میان قشنگ،یعنی فک کنم لازم باشه شلیک هوایی کنیم برای فراری دادن شون، پیشنهاد میکنم مرکز امار توی امارگیری هاش آمار گربه ها و موش های شهر هم بگیره،ببینیم جمعیت شون واقعا چقدره، خیابونی نیست که چند تاشون رو نبینی!!
پلان ششم● من واقعا نمیتونم در مورد کتاب خودم رو کنترل کنم،اتفاقی چشمم به کافه کتاب سوره مهر در انقلاب خورد، هرچند تخفیف نداد اصلا بهم:(  ولی با این حال بازم یه چند تا کتاب گرفتم. مثل گریه های امپراطور از فاضل نظری رو.

  • یه پلاک
  • يكشنبه ۱۹ شهریور ۹۶

چرا نمیشه؟؟

خیلی وقته دارم فکر می کنم چرا نمیشه؟؟ چرا خیلی اوقات اون چیزی رو که میخوای بدست بیاری؛ هر چی تلاش میکنی دورتر میشه؟؟
من خودم برام جای سواله...؟؟
مثلا من خیلی وقته تلاش می کنم در کنار کارهای روزمره《نمیشه گفت:(  چه کارهایی 》در یک بیمارستان هم کار کنم؛ اما دریغ از این که این اتفاق بیافته.
فکر کن که نه یکبار، بلکه صدها بار به طرق مختلف تلاش کنی اما باز هم نرسی.
واقعا اعصاب خرد کن میشه.
نمیدونم واستون اتفاق افتاده اصلا یا نه، اصلا قبول دارید حرفام رو یا نه؛ ولی من فکر می کنم یه موقع هایی زندگی زورش خیلی زیاد میشه...
طوری که حتی یه کشتی گیر هم فیتیله پیچ میشه:)
نمی دونم چه فنی رو می زنه، ولی اگه به ذهنتون می رسه یه راه حل ارائه بدید که حالا من چی کار کنم آخه...
بازم تلاش کنم یا ....


  • یه پلاک
  • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶


🌟حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند.

🔊 می خواهم اینجا از
👀 دیده ها و
👂شنیده ها و
📚خوانده هایم
بنویسم.