۴ مطلب با موضوع «کنج خاطراتم» ثبت شده است

صبح اولین روز آموزشی


حالا دیگه صبح شده بود، اما چه صبحی! ساعت 4 و نیم صبح بیدارمان کردند. فکر کن یه لحظه. ما که شب قبلش ساعت 2 خوابیدیم حالا باید 4 و نیم صبح میرفتیم برای صبحانه :|
از آن طرف در پادگان آثار حیات خیلی پیدا نبود و همه چیز یخ زده بود. البته هنوز هوا تاریک بود و ما دقیقا نمی دانستیم در کجای تاریخ قرار گرفته ایم. صبحانه را خوردیم با هزار مکافات، از بی تجربگی های اول کار مثل تعیین جا و هزار داستان دیگر. خلاصه بعدش نوبت نماز صبح رسید که آن هم داستانی داشت که تو نماز صبح های دیگه تعریف میکنم. نماز رو که خوندیم کم کم بیرون مان کردن تا گروهان ها را تشکیل بدن. ما اینجا شنیده بودیم که یکی از این فرمانده گروهان ها پدر سربازا رو درمیاره. یعنی خدا خدا میکردیم تو اون سوز و سرما این فرمانده به پست ما نخوره! خدا رو شکر نخورد. 
من که با دوستام آمده بودیم مشکین شهر خدمت؛ رفتم تا توی یک گروهان بیافتیم اما دست تقدیر اتفاق دیگه ای رقم زد واسم که دفعه بعدی براتون میگم.

+ هر جمعه منتظر خاطرات خدمت ام باشید:) 
× نظری هم اگه دارید خوشحال میشم بگید.
  • یه پلاک
  • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

دستکش های خونی

واژه ای که برای خیلی ها ترسناک است، شاید یک بار هم برایشان پیش نیامده که گذرتان (خدای ناکرده) به آن جا بخورد.اما برای من حرف دیگری است. اتاق عمل جایی است که برای من خاطره انگیز و جالب است. از جراحی رفتن هاش و حتی از این که مردم نمی دانند حتی رشته ات چه جور جانوری است :)
با اینکه 15 ماهی میشه که از آن دور هستم،اما امیدوارم که باز هم دستم به قیچی و پنس و کلی ابزار دیگر اتاق عمل برسد. دروغ چرا بگویم؛از اول رشته ی مورد علاقه که نبود، مثل خیلی از دیگران ولی به مرور دوست داشتنی شد.
شاید برای خیلی ها دیدن خون و بریدن عضو و باز کردن شکم مریض سخت و دردناک و حتی وحشتناک باشد اما برای ما قضیه چیز دیگری است. علاقه به جراحی و اتاق عمل همه این ناملایمتی ها را کم می کند. 
بهانه این حرف ها این بود که دیدم کسی از این رشته نمی نویسد، این بود که خودم دست بکار شدم و در این وانفسای دوری از تیغ جراحی دست به قلم شدم.
نمیدونم چه حسی داره مریضی که به اتاق عمل میاد و با دسته ای آدم با لباس های سبز یا آبی روبرو میشه، ولی مطمئنا دوست داره زودتر عمل تموم بشه.
یه خاطره هم میگم براتون از اتاق عمل (خاطره زیاده ولی اینو گلچین کردم)؛
● ما دارویی داریم به نام کتامین که دوستان بیهوشی به مریض میدن (البته در موارد خیلی کم)، از عوارض این دارو هذیان گفتنه. یه روزی به یکی از همین مریضا این دارو رو دادن، بنده خدا بعد از بیدار شدن به دکتر میگفت؛ یه آهنگ بذار برقصیم، یه آهنگ بذار برقصیم....
همه خندشون گرفت... البته واسه ما واضح بود که چرا اینا رو میگه اما واقعا تا خود ریکاوری دنبال گذاشتن آهنگ بود و ول نمیکرد:)
  • یه پلاک
  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶

در آغوش سرما

آموزشی دوران خیلی جالب و هیجان انگیزیه؛ البته نه برای من.

آموزشی اونم دو ماه در هوای سرد و خشک مشکین شهر اونم در سردترین ماه سال یعنی دی ماه واقعا جای تامل داره.

حاصل دو ماه آموزشی ما شده کلی خاطره جور و واجور که سعی میکنم به مرور بنویسم.

تیر 95 بود که فارغ التحصیل شدیم و خوشحال و خندان منتظر بودیم تا بریم آموزشی و استارت خدمت رو بزنیم. برگه اعزام رو گرفتم و رفتم ساری. ( محل اعزام استان مازندران). از اون جا یه اتوبوس داغون نشستیم و دوباره اومدیم از شهرمون رد شدیم و رفتیم برای استان اردبیل. ساعت حدودای 9 شب اول دی بود که احساس کردم شیشه های اتوبوس از داخل یخ زده. پلیس راه اردبیل بود انگار. همه می خندیدند...

اما این آغازی بود برای یک سرمای طولانی، چرا که اونجا اردبیل بود و مشکین شهر تازه از اونم سردتره.

ساعتهای 1 شب بود که رسیدیم پادگان شهید بیگلری مشکین شهر. تو سوز سرما اومدیم بیرون از اتوبوس و بعد نیم ساعت تازه رفتیم داخل برای بازرسی. 20 دقیقه بعدش نفهمیدیم چطوری رسیدیم به آسایشگاه سربازا.حالا باید خودمون رو آماده میکردیم برای اولین روزهای خدمت.

یه کم هم از مشکین شهر براتون میگم. شهر کوچیکی در نزدیکی ارتفاعات سبلان. شهری که به قول یکی از فرمانده هامون یه خیابون اصلی بیشتر نداشت :) و حتی 30 دقیقه ای میشد تو شهر چرخید.

فعلا اینو داشته باشید تا بعد...

 

  • یه پلاک
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶

3 درصدی ها

22 مرداد روز جهانی چپ دست ها بود. قشری که 3 % مردم کره زمین را تشکیل می دهند و شاید به خاطر همین چپ دستی شان است که کلی خاطره دارند.
هیچ وقت یادم نمی رود که خانواده وقتی 6 ساله بودم فکر می کردند این که من هر کاری را با دست چپ انجام می دهم شاید نوعی مشکل جسمی به حساب می آید و مرا مورد عنایت قرار می دادند.
زدن روی دست چپ بچه های چپ دست شاید در این دهه مسخره به نظر برسد اما همین دو دهه پیش رواج زیادی داشت. ما هم از همه جا بی خبر، کلی گریه و زاری و البته تلاش بسیار، ولی مگر می شد دست ذاتی خود را عوض کنی؟؟

بعدها در مدرسه فهمیدیم که این به خاطر تفاوت مرکز فرماندهی در نیم کره های مغز انسان است و اساسا هیچ بیماری در کار نیست. از آثار بد همین تنبیهات لکنتی بود که تا دو سال آزارم داد و البته بعدا از بین رفت.
واقعا چرا این طور بود نفهمیدم!!!
چپ دست ها عالم خود را دارند و شاید تعداد کم شان، کمی هم مظلومیت شان باعث شده تا روزی را به آنها اختصاص دهند.
البته ما از این بابت ناراضی هستیم که چرا موشواره کامپیوتر باید در سمت راست باشد، چرا با اکثر وسایل باید با دست راست کار کرد؟؟ و کلی سوال دیگر... ولی باز هم میگم:
چپی ها روزتان مبارک در هر کجای این جهان...
از طرف یک چپ دست :)


  • یه پلاک
  • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶


🌟حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند.

🔊 می خواهم اینجا از
👀 دیده ها و
👂شنیده ها و
📚خوانده هایم
بنویسم.