۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیمارستان» ثبت شده است

حال بد روزهای اول 97

گاهی نوشتن سخت می شود، گاهی کلمه ای پیدا نمی شود تا حال ات را توصیف کنی... اصلا امشب نیتی برای نوشتن نداشتم ولی راه دیگه ای هم برای حال بدم پیدا نکردم... حال بد واقعا بد است...

امروز سر پست ام بودم، نه یه پست معمولی بلکه آخرین پست ام اون هم در جلوی ورودی بیمارستان . ظهر شده بود و من خوشحال که کمتر از 3 ساعت به آخرین پستم باقی مانده. تا اینجا همه چیز خوب بود. طبق معمول یکی از مراجعه کننده ها اومد و ازم سوالاتی پرسید در مورد وقت گرفتن برای درمانگاه. سرگرم صحبت با اون مرد بودم که یکدفعه مرد میانسالی آمد و سراغ پزشک را گرفت برای پاهاش...

داشتم جوابشو رو میدادم که یکدفعه انگار چشمهاش تار شده بود که مدام سرش رو تکون میداد؛ شک کردم که میخواد MI کنه اما گفتم شاید سرش گیج میره ، اما در کمال ناباوری پیرمرد که در جلوی در کاردکس نگهبانی بود ناگهان با سر به داخل کاردکس آمد و سرش محکم به دیوار خورد...کل این اتفاقات از گیج رفتن سرش تا افتادنش کمتر از 5 ثانیه اتفاق افتاد. شوکه شدم

پیرمرد سیانوز (سیاه شدن صورت بر اثر نرسیدن اکسیژن ) شده بود. سریع سرش رو گرفتم و اورژانس رو خبر کردیم. پزشک و پرستارا اومدن و عملیات احیا رو شروع کردن. کارهای اولیه انجام شد و سریعا به اورژانس منتقل شد.

بعد از چند دقیقه به خاطر وخامت حالش به ICU منتقل شد. کمتر از دو دقیقه بعد خبر دادن که مریض ازدست رفت. همسر و پسرش میگفتند که برای خرید نون بیرون رفته بود و چون پاهاش درد میکرد خبر داد که بیمارستان میره.اما بعدش خبری نشد و اومدن بیمارستان و باقی ماجرا...

و من هاج و واج در اولین روزهای سال جدید و آخرین پستم که با این خاطره تلخ هرگز از ذهنم پاک نمی شود.

خیلی از مسائل این اتفاق رو نمیتونم بنویسم چون اصلا توصیفی وجود نداره...

نمیدونم چه کار کنم از ذهنم پاک بشه؟ اصلا باید پاک بشه؟ نمیدونم؟! واقعا چیزی نمیدونم.

  • یه پلاک
  • سه شنبه ۷ فروردين ۹۷

دستکش های خونی

واژه ای که برای خیلی ها ترسناک است، شاید یک بار هم برایشان پیش نیامده که گذرتان (خدای ناکرده) به آن جا بخورد.اما برای من حرف دیگری است. اتاق عمل جایی است که برای من خاطره انگیز و جالب است. از جراحی رفتن هاش و حتی از این که مردم نمی دانند حتی رشته ات چه جور جانوری است :)
با اینکه 15 ماهی میشه که از آن دور هستم،اما امیدوارم که باز هم دستم به قیچی و پنس و کلی ابزار دیگر اتاق عمل برسد. دروغ چرا بگویم؛از اول رشته ی مورد علاقه که نبود، مثل خیلی از دیگران ولی به مرور دوست داشتنی شد.
شاید برای خیلی ها دیدن خون و بریدن عضو و باز کردن شکم مریض سخت و دردناک و حتی وحشتناک باشد اما برای ما قضیه چیز دیگری است. علاقه به جراحی و اتاق عمل همه این ناملایمتی ها را کم می کند. 
بهانه این حرف ها این بود که دیدم کسی از این رشته نمی نویسد، این بود که خودم دست بکار شدم و در این وانفسای دوری از تیغ جراحی دست به قلم شدم.
نمیدونم چه حسی داره مریضی که به اتاق عمل میاد و با دسته ای آدم با لباس های سبز یا آبی روبرو میشه، ولی مطمئنا دوست داره زودتر عمل تموم بشه.
یه خاطره هم میگم براتون از اتاق عمل (خاطره زیاده ولی اینو گلچین کردم)؛
● ما دارویی داریم به نام کتامین که دوستان بیهوشی به مریض میدن (البته در موارد خیلی کم)، از عوارض این دارو هذیان گفتنه. یه روزی به یکی از همین مریضا این دارو رو دادن، بنده خدا بعد از بیدار شدن به دکتر میگفت؛ یه آهنگ بذار برقصیم، یه آهنگ بذار برقصیم....
همه خندشون گرفت... البته واسه ما واضح بود که چرا اینا رو میگه اما واقعا تا خود ریکاوری دنبال گذاشتن آهنگ بود و ول نمیکرد:)
  • یه پلاک
  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶


🌟حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند.

🔊 می خواهم اینجا از
👀 دیده ها و
👂شنیده ها و
📚خوانده هایم
بنویسم.