۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیگلری» ثبت شده است

آدم های عجیب


از عجایب خدمت و خصوصا آموزشی ادم هایی بودن که با اونها برخورد میکردی. واقعا جالب بود و البته خیلی عجیب و غریب... چند تا نمونه جالب اش رو میگم براتون.
یه بنده خدایی تو گروهان ما بود که ظاهرا یه کمی از نظر ذهنی آمادگی خدمت رو نداشت و خب طبیعتا هرچی بهش میگفتن اون کار خودش رو میکرد، آخرش هم نفهمیدیم بعد آموزشی تکلیفش چی شد. یه دفعه با فرمانده بحث اش شد سر انجام یه دستوری. این هم دو تا خشاب قرص خورد که بعدش بردنش معده اش رو شستشو دادن. یه همچین آدمی بود از اون طرف خیلی عجیب بود که همین آدم انگلیسی رو مثل بلبل صحبت میکرد و اصلا خبر انگلیسی شبکه خبر رو ترجمه میکرد. یعنی واقعا زبانش عالی بود. ما که نفهمیدیم دقیقا این بنده خدا قاطی کرده بوده یا خودش رو زده بوده به اون راه. 

            ****************************************

یه بنده خدای دیگه ای که تو یه گروهان دیگه بود و ظاهرا وضع خیلی مناسبی برای رژه نداشت چون پاهاش مشکل داشتن. خلاصه این بنده خدا رو با این وضع اش پزشکا تایید میکنن که میتونه بره سربازی، که این خودش جای سوال و اندکی تامله!!!
از اون طرف این وقتی رژه میرفت قشنگ عقب می افتاد و کلا رژه خراب میشد... فرمانده بهش فشار می آورد و اونم واقعا نمیتونست این رژه رو بره پا به پای بچه های دیگه... تا اینکه یه روز ظاهرا رئیس بهداری پادگان میبینه این رو و بعدش با معاینه متوجه واقعیت میشه و نهایتا بعد از 26 روز حضور بیخودی در پادگان اون رو معاف کردن از خدمت.... چرا همون اول این کار رو نکردید؟؟ آزار دارید؟ تو این قضیه دکتر معاینه واقعا آدم عجیبی بوده، موافقید؟
             (((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))

اینم آخریش که مربوط میشه به یکی از بچه های گروهان خودمون که به جرات " پدر تلفن " لقب گرفته بود. حالا چرا؟؟ 
قضیه از این قراره که یه تلفن رو اختصاص دادن برای هر گروهان. البته یک طرفه و فقط از بیرون میتونستن زنگ بزنن. یکی رو هم گذاشتن مسئول تلفن. حالا از روز دوم آموزشی واسه اون بنده خدا تلفن میزدن. اولش طبیعتا عادیه. ولی وقتی 10 روز پشت سر هم تلفن بزنن و بعضی روزها چند بار تماس بگیرن اونم در هر تماس یه نیم ساعتی صحبت کنه حداقلش؛ شما باشین چی میگین؟
مگه گوانتانامو رفته ؟؟ اومده آموزشی دیگه... حالا اصلا معلوم نیس چطوری ممکنه آدم هر روز نیم ساعت از حوادث روزش بگه و حرف برای گفتن داشته باشه؟ دیگه به جایی رسید که بچه ها تلفن که میخورد میگفتن فلانی بیا اگه با تو کار نداشت اون موقع بریم آدمی که باهاش کار داره رو صدا کنیم.
  • یه پلاک
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

تقسیم گروهان

ما رو به 4 گروه تقسیم کردن تا گروهان ها رو تشکیل بدن. از اونجایی که من با دوستام اومده بودم خیلی دوس داشتم تا با هم در یک گروهان بیفتیم. پس با هم رفتیم در یک صف و از اونجا ما رو به سمت آسایشگاه سربازا بردند. هر گروهان 2 آسایشگاه داشت که بر اساس جمعیتی که میفرستادن تو آسایشگاه نفرات گروهان ها رو تعیین میکردن. خلاصه دوستان ما در صف چهارم و پنجم قرار گرفتن و من که مطمئن بودم با حساب و کتاب خودم حتما در گروهان اونها می افتم در همون صف ششم موندم. خلاصه نوبت رسید به صف پنجم. اولین رفیق ما رفت توی آسایشگاه دومی که مربوط به گروهان شهادت بود. بعدش اعلام کردن که آسایشگاه پر شده. نوبت رسید به صف پنجم و بقیه رفقای ما هم رفتن تو آسایشگاه اولی گروهان شهادت. داشت نوبت به منم می رسید که ناگهان تیر غیب زده شد.

یکی از این فرمانده ها اومد از صف ما 7 نفری رو با خودش برد که منم جزء شون بودم. می بینید بدشانسی رو :(

خلاصه سرتون رو درد نیارم؛ ما رو بردن و یه صف جدا تشکیل دادن تا کم و کسری سایر گروهان رو کامل کنن. من نفر پنجم بودم. 4 تای اول رو فرستادن گروهان ایثار. نفر آخر صف در رفت و خودش رو رسوند به گروهان شهادت... من و یه بنده خدا دیگه رو هم دادن به یه گروهان دیگه :| 

حالا افتادیم تو گروهان جهاد و القصه دوباره تقسیم شدن...

  • یه پلاک
  • جمعه ۲۴ آذر ۹۶


🌟حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند.

🔊 می خواهم اینجا از
👀 دیده ها و
👂شنیده ها و
📚خوانده هایم
بنویسم.