۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وظیفه» ثبت شده است

صبح اولین روز آموزشی


حالا دیگه صبح شده بود، اما چه صبحی! ساعت 4 و نیم صبح بیدارمان کردند. فکر کن یه لحظه. ما که شب قبلش ساعت 2 خوابیدیم حالا باید 4 و نیم صبح میرفتیم برای صبحانه :|
از آن طرف در پادگان آثار حیات خیلی پیدا نبود و همه چیز یخ زده بود. البته هنوز هوا تاریک بود و ما دقیقا نمی دانستیم در کجای تاریخ قرار گرفته ایم. صبحانه را خوردیم با هزار مکافات، از بی تجربگی های اول کار مثل تعیین جا و هزار داستان دیگر. خلاصه بعدش نوبت نماز صبح رسید که آن هم داستانی داشت که تو نماز صبح های دیگه تعریف میکنم. نماز رو که خوندیم کم کم بیرون مان کردن تا گروهان ها را تشکیل بدن. ما اینجا شنیده بودیم که یکی از این فرمانده گروهان ها پدر سربازا رو درمیاره. یعنی خدا خدا میکردیم تو اون سوز و سرما این فرمانده به پست ما نخوره! خدا رو شکر نخورد. 
من که با دوستام آمده بودیم مشکین شهر خدمت؛ رفتم تا توی یک گروهان بیافتیم اما دست تقدیر اتفاق دیگه ای رقم زد واسم که دفعه بعدی براتون میگم.

+ هر جمعه منتظر خاطرات خدمت ام باشید:) 
× نظری هم اگه دارید خوشحال میشم بگید.
  • یه پلاک
  • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

تیر خلاص

خواستم به این زودی ها در مورد سربازی ننویسم؛اما این اتفاقی که افتاده واقعا ناراحت کننده هست. سربازی که تو کهریزک متاسفانه چند افسر و سرباز را به رگبار بسته و خودش هم به ضرب گلوله کشته می شود.
آخر چرا کسی درد سرباز را نمی فهمد؟؟ واقعا چرا کسی دنبال ریشه یابی این وقایع و حوادث مشابه نیست، و بیشتر قصد سرپوش گذاشتن بر خبر را دارند.
ظاهرا باید بپذیریم که در یک کشور در حال توسعه زیست میکنیم و همه اینها عوارض زندگی در چنین کشورهایی است.
یا اینکه باید بدنبال روشهایی باشیم که کشورهای پیشرفته پیش روی سربازی گذاشته اند.
فقط یه جمله میگم؛ این حوادث و تمام گرفتاری ها و مشکلات سربازان در تمام این کشور قطعا به حساب تمام مسئولین ذی ربط هم نوشته می شود، امیدوارم به جای توئیت کردن و عکس یادگاری گرفتن کمی هم به فکر جوان ها باشید.
دیگه خسته شدیم از بس خواسته های قانونی خودمون رو گدایی کردیم،ظاهرا افکار پوسیده سوار بر گرده جوانهای این مملکت شده است و می تازد.


  • یه پلاک
  • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

سربازی و ما ادراک سربازی

یه مقدمه کوچیک* این شاید یه درد و دل باشه،شاید هم شکوه و گلایه، هر چی که هست فکر میکنم مسئله کوچیکی نیست که ازش براحتی بگذریم.


پسران ایرانی وقتی به سن 18 می رسند و یا کمی خوش شانس تر بعد از تحصیلات دانشگاهی آماده اعزام به خدمت می شوند، اما واقعا چه نیازی به این همه سرباز؛ان هم به مدت 21 ماه وجود دارد؟؟

آیا این تلف کردن عمر یه جوان محسوب نمیشه؟؟ البته از دیدگاه امنیتی حساب کنی حتما میگی لازمه،اما سوال اینجاست چرا باید یه جوان به جای اینکه الان سر کارش باشه بشه آبدارچی و پست چی یه بخش اداری.

تازه این خوبه،بدتر هم ممکنه بشه و طرف بیفته کلانتری، از اون بدتر هم یگان امداد و یگان ویژه و البته مناطق مرزی و...

خوب واقعا چرا اینقدر خشک و بی روح شده سربازی؟؟ چطور ممکنه سربازی رو امری مقدس بدونیم در صورتی که یک فرد به قولی نامقدس اون رو آورده؟؟ یک پارادوکس بی پاسخ...

دوست دارم بیشتر بنویسم ولی فعلا همین قدر بسه....

پی نوشت1* من خودم کلانتری بودم و درک کردم،پس با آگاهی اینا رو نوشتم.

پی نوشت 2* از یه زاویه دیگه این برای خانوم ها هم یه آسیبه؛ اونا خودشون خوب میدونن چه آسیبی؟؟

  • یه پلاک
  • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶


🌟حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند.

🔊 می خواهم اینجا از
👀 دیده ها و
👂شنیده ها و
📚خوانده هایم
بنویسم.